
زمانی که در سال 1996 دالی اولین گوسفند شبیه سازی دنیا در
انگلستان متولد شد همه کشور های پیشرفته به فکر اهمیت تحقیقات بیشتر بر سلول های
بنیادین افتادند و در ایران هم پس از مدتها سعی و تلاش توسط دانشمندان پژوهشکده
رویان اصفهان 11 مرداد پارسال رویانا بدنیا آمد و هنوز هم در سلامتی کامل به زندگی
مشغول است . خب تا اینجا که همه چیز خوب و عالی است ولی نکته ای که نظر من رو جلب
کرد این است که وقتی چنین اتفاق مهمی در سطح علمی یک کشور می افته ( چون رویانا
اولین گوسفند شبیه سازی شده در خاور میانه است ) پس احتمالا بخاطر ارزشی که این
حیوان دارد مانند دالی که تا شش سالگی یعنی پایان عمرش در موسسه راسلین اسکاتلند
زندگی کرد توقع داشتم که رویانا هم در پژوهشکده رویان به گذر دوران مشغول باشد تا
اینکه دو سه روز پیش که در پارکینگ خانه از ماشین پیاده شدم و بلافاصله شنیدم که در
موسسه ای که در انتهای کوچه ما قرار دارد بازارچه خیریه ای دایر شده و مجری بازارچه
با صدایی بسیار رسا مدعوین محترم را به قسمت های مختلف بازار راهنمایی می کرد ولی
ناگهان چیزی گفت که مرا مجبور کرد چند دقیقه ای در پارکینگ به فریادهایش گوش دهم
گفت : " مدعوین محترم می توانند برای دیدن اولین گوسفند شبیه سازی شده توسط
پژوهشکده رویان به بالکن ساختمان مراجعه نمایند" ؟
باور کنید که من هم مثل شما خشکم زد و مدتی همین افکاری که الان در
سر شماست به ذهنم خطور کرد . یعنی ؟ چطور ؟ مگه ؟
بدترین قسمت قضیه شانس اون گوسفند بیچاره است که فکر می کرده مثل
دیگر حیوانات شبیه سازی شده که به عنوان قهرمانان نژاد خود در تاریخ صفحه ای به خود
اختصاص داده اند با افتخار سرش را بالا می گیرد و به دانشمندان جوان که برای دیدن
او رفته اند لبخند می زند ، ولی الان تبدیل شده به یک مانکن .
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:55  توسط فرشاد
|
ميگن 3 دسته انسان وجود دارد : 1- اون هايي كه از 10 درصد قابليت هاشون استفاده مي كنن و جمعيت انسان معمولي رو مي سازند دوم اون هايي كه 10 درصد بيشتر از قابليت هاشون استفاده مي كنند و تبديل ميشن به نابغه
و سوم اون هايي كه 20 درصد بيشتر از قابليت هاشون استفاده مي كنن و تبديل ميشن به يك قهرمان
يعني اين قهرمان هنوز 70 درصد قابليت هايي داره كه از اونها استفاده نكرده ؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:48  توسط فرشاد
|
پس از گذشت ۲ سال از اينكه رفتن به نمايشگاه را براي خودم تحريم كردم ، ديروز براي انجام كاري مجبور شدم به مصلاي تهران بروم . در مدت كوتاهي كه در آنجا بودم و به سرعت نيز خارج شدم تنها در اين فكر بودم كه چه سوژه اي بهتر از اين براي عكاسان و خبرنگاران در اين ۱۰ روز اخير وجود دارد ؟ اصرار مديران و متوليان اين نمايشگاه بر (بين المللي) بودن آن اولين موضوعي است كه به ذهن مي رسد چرا كه درست است كه در كشور هاي در حال توسعه براي جذب بيشتر مخاطب ، طراحان به تلفيق تجدد و سنت در طراحي محيط نمايشگاه مي پردازند و بي شك مقبول واقع مي شود ولي در محلي كه هنوز سال ها زمان براي تكميل آن فرصت نياز است برگزاري نمايشگاهي بين المللي بر ستون هاي لخت بتن و سقف نيمه كاره و آرماتورهاي بيرون زده از زمين نه نشاني از تجدد دارد و نه تمدن .
در همه جاي دنيا وقتي صحبت از جمعي مي شود كه كودكان هم جزو آن هستند هميشه بهترين ، زيباترين و تميزترين مكان براي كودكان اختصاص داده مي شود ولي بچه هايي كه با هر شور و علاقه به ديدن اين نمايشگاه رفتند با تالاري نيمه كاره كه شايد به زور چند غرفه دار باذوق كمي نوراني و رنگي به نظر ميرسيد روبرو شدند.
مديران برگزار كننده اين نمايشگاه يا زحمت كنترل نحوه تبليغات در آن را به خود نداده بودند و يا روشي جديد در تبليغات ابداع كرده بودند. تابلوهاي تبليغاتي با هزاران اندازه و در سراسر نمايشگاه با پايه هاي زيباي داربست . بالن هاي تبليغاتي ، پوستر ها و تراكت هايي كه در سراسر نمايشگاه فراوان ديده مي شد (شامل شركت كنندگان دولتي و خصوصي).
نكته ي بسيار جالب اين نمايشگاه (بين المللي) اين بود كه هيچكدام از غرفه ها ، تابلوهاي راهنما ، تابلوهاي راهروها و ... براي پاسداشت زبان فارسي ، به انگليسي ترجمه نشده بود.
و نكته آخر كه نه تنها مورد اعتراض بازديدكنندگان و دوستداران كتاب قرار داشت بلكه تمام شهروندان منطقه اي كه مصلا در آن قرار دارد (كه از شرق به خيابان قنبرزاده ،غرب خيابان پاكستان ، شمال اتوبان رسالت و جنوب خيايان عباس آباد )مربوط بود و آن هم ازدهام و ترافيك سنگين و اختلال در سيگنال هاي تلفن هاي همراه و غيره بود . در حاليكه عدم ترس از برگزاري اين نمايشگاه در قسمت هاي نيمه تمام آن در دل مديران اجرايي وجود نداشت و با توجه به وسعت زياد مصلا تنها براي تعداد محدودي ماشين فضاي پارك بود كه حجم بسيار زياد آن را هم صاحبان غرفه ها به خود اختصاص داده بودند و خيابان هاي اطراف تا كيلومترها تبديل به پاركينگ نمايشگاه شده بود .
نكته هايي كه گفته شد باصرف نظر از قيمت بالاي كتاب ها و مشكلات فني چاپ بي ترديد به نظر هر بازديد كننده اي رسيده بود و نوشتن آن تنها براي آن بود كه از خود بپرسيم ( چرا استقبال از كتاب در ايران كم است !!!! ) . سوالي كه ۱۰ روز در راديو و تلويزيون به بحث گذاشته شد و بي نتيجه تا نمايشگاه سال آينده به كناري رفت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:41  توسط فرشاد
|
گمگشته ام
کجا ؟
کسی ندیده است مرا ؟
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:52  توسط فرشاد
|
Dance of light
by Eirik Holmøyvik
Hasselblad XPAN
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:22  توسط فرشاد
|
و این هم یک کلیپ به نام جنگ که حجمش حدودا ۱۴ مگابایت .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:20  توسط فرشاد
|
واقعا هر چقدر سعی کردم چند خطی راجع به این عکس بنویسم دیدم که فایده ای نداره و خود عکس همه چیز رو بیان می کنه .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:3  توسط فرشاد
|
دوستان عزیز خواهش میکنم اگر کسی کتابی یا مقاله ای یا لینکی از مارکی دوساد داره برای من بفرسته . از زیر و رو کردن بی نتیجه سایت ها واقعا خسته شدم .
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:57  توسط فرشاد
|
مدتی بود که دنبال شعری از فریدون مشیری بودم و امروز اتفاقی موفق شدم در
این وبلاگ پیداش کنم . فکر کردم شاید برای دوستان هم خالی از لطف نباشه .
پر كن پياله را- كين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي برد!
اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي –
دريا ي آتشست كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم
تا مرز نا شناخته ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا – تا شهر ياد ها....
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
هان اي عقاب عشق ! از اوج قله هاي مه الود دور دست
پرواز كن به دشت عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:40  توسط فرشاد
|
این نقاشی خودم است به نام ماه .
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:33  توسط فرشاد
|
از بهمن ماه تا الان نه حوصله نوشتن دارم و نه حتی حال و حوصله هیچ کار دیگه ای . از صبح تا شب در مقام یک اسب کار میکنم و شب با عذاب وجدان اینکه امروز هم از دست رفت به صبح می رسونم .
نمی دونم از کجا و چه جوری باید سر ذوق برگردم. و جالب اینه که مثل این شهادت طلب ها که خودشون رو منفجر می کنم هر روز هم به کارهام اضافه می کنم . بالاخره یه اتفاقی میافته دیگه .
همین الان تصمیم گرفتم که اگر حتی چیزی ننویسم برای اینکه بیشتر به وبلاگم سر بزنم هر روز یه عکس با یک موضوع آپلود کنم . امید وارم جواب بده .

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:39  توسط فرشاد
|

شب پیش میزبان دو دوستی بودم که پس از مدتی زندگی مشترک تصمیم به جدایی گرفته اند .
مانند تمام جدایی های دیگر ابتدا با نفرت و هیاهو ولی اکنون با آرامش و عشق و اشک ...
صحبت کردیم ، از خاطره هایی شیرین از گذشته ی نچندان دور و از آینده ای مبهم و از عشقی که طعمه ی غرور شد .
خندیدند و گریستند ولی چه سود که تصمیم را گرفته اند .
همیشه فراموش می کنیم که اساس زندگی بر پایه ی ثانیه هاست و نه سال ها ، اگر باور می کردند که شاید فردایی نباشد چشمشان از دیدن سفیدی جای حلقه بر دستشان تر نمی شد.
به قول فروغ : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد .
اگر ... شاید ... ممکن بود ... کاش ... دریغ ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:53  توسط فرشاد
|
درود بر همه ، سال نو آمد و ۱۵ روزش هم گذشت . امید وارم از ۳۵۰ روز بقیش خوب لذت ببرید .

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:57  توسط فرشاد
|
درود بر همگی ،
من برگشتم بعد از یک ماه و نیم . درست در زمانی که وقت سر خاروندن هم نیست .
حرف های زیادی دارم که اگر مجالی بود خواهم گفت .
پس تا بعد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:12  توسط فرشاد
|
من دارم میرم ، شاید یک ماهی طول بکشه تا برگردم . به هر حال از تمام کسانی که در این مدت با پست ها و یا ایمیل هاشون هم قدم من بودند ممنونم و امیدوارم هر روز جلوتر از دیروز باشند .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:21  توسط فرشاد
|